مرد عجيب و غريب ( حتما بخوانيد)
مصاحبه با مجيد جليلي
مقابلش كه مينشيني، يك چهره روستايي و آفتاب خورده ميبيني با خودت ميگويي يا كشاورز است يا كارمند يا حتي راننده... به هيچ عنوان نميتواني شخصيت او را به راحتي دريابي... اگر مهران مديري سريالهاي مرد هزار چهره و مرد 2 هزار چهره را در دو سال اخير ساخت، از او بايد سريالهاي چندين قسمته مرد چندين هزار چهره ساخت... بله، او انساني بسيار عجيب است كه حتي دانشمندان و پزشكان در حيرت ارگانيسم بدن او هستند... عدهاي ميگويند او شعبدهبازي حاذق است، بعضي ميگويند با نيروي ماورائي در ارتباط است و عدهاي ديگر ميگويند با ارواح در ارتباط است، عدهاي ديگر ميگويند او جادوگر است! اما خودش ميگويد، نيرويي خدادادي دارد. اهل خراسان است و شهر مشهد. گفتگو با اين مرد عجيب در دو قسمت براي شما چاپ خواهد شد، او در دفتر مجله حركاتي انجام داد كه بايد ميديديد، اما از آنجا كه اين كار ميسر نيست، صحبتهاي رد و بدل شده را براي شما روي كاغذ آوردهايم، به طور حتم با خواندن اين مقدمه ميگوييد، آخر او چه كار ميكند؟ ما هم براي شما مينويسيم كه بايد بخوانيد و تصاوير را نگاه كنيد، اما نكته عجيب اين كه اين كارهاي او در بين اعضاي تحريريه و مقابل چند ده جفت چشم صورت گرفت... بچه مشهدم
لهجه شيرين مشهدي دارد، خيلي شيرين كه در كنار حركات خارقالعادهاش جلوه خاصي به او بخشيده است. «مجيد جليلي هستم، 31 سال سن دارم، متولد مشهد هستم، تحصيلاتم هم تا كلاس اول راهنمايي است››
چرا ديگر ادامه ندادي؟ «ميخواستم ادامه بدهم، نگذاشتند» چه كساني نگذاشتند؟ «بگويم باور ميكنيد، سر به سر معلمها ميگذاشتم، ساعت معلمها را ميخوردم!››
ساعت معلمها را ميخوردي؟
‹‹آره، ساعت معلمها را ميخوردم، آنها به من شك كردند و مرا از مدرسه بيرون كردند!» يعني شعبدهبازي ميكردي؟ اين كارها رو كجا ياد گرفتي؟
‹‹شما ميگوييد شعبدهبازي، اما من شعبدهباز نيستم، جايي هم ياد نگرفتم، هر چه سنم بالاتر ميرود، چيزهاي جديدي ياد ميگيرم. شعبدهبازها وسايل مخصوص دارند، يعني شعبدهباز با وسايل خودش ميتواند كارهايي را انجام دهد، اما شما به من يك بسته تيغ بدهيد، من آن را جلوي شما ميخورم››
و ما هم يك بسته تيغ ميدهيم و آقا مجيد ميخورد؟!
از كي فهميدي كه ميتواني كارهاي خارقالعاده انجام دهي؟ «از كلاس اول دبستان، پاك كن بچهها را ميخوردم، مادرم ميگفت چهار دست و پا كه راه ميرفتي سوزنها را ميخوردي، اما اتفاقي برايت نميافتاد. مادرم مرا پيش دكتر برد، اما دكتر پس از گرفتن عكس و آزمايش گفت: اين بچه مشكلي ندارد، براي من هم عجيب است كه چقدر اين سوزنها را ميخورد، اما به گوارش او آسيبي نميرسد، حتي سر پستونكها را ميكندم و ميخوردم››
بعد از مدرسه اخراج شدي؟ چرا؟
‹‹اگر معلمي به من نمره نميداد، ساعت مچياش را ميگرفتم و قورت ميدادم، ميگفتم نمره بده، ساعتت را پس بدهم، حتي يكبار مهر قبولي مدير مدرسه را خوردم كه او تعجب و مرا اخراج كرد.»
يعني اگر الان به تو ساعت بدهيم، آن را ميخوري؟ «بله، ميخورم و بعد هم صحيح و سالم به تو پس ميدهم.››
‹‹انگشترت را به من امانت بده» من هم انگشترم را به شكل امانت به او ميدهم. خوب نگاه كن، من شعبدهباز نيستم كه بگويم از من فاصله بگير، بيا نزديك، سرت را جلو بياور، عكس هم ميخواي بگير... دهان باز است، توي دهانم چيزي است، دستم را هم نگاه كن.» آرام حركت ميدهم، (او حلقه را در دهانش ميگذارد و به راحتي قورت ميدهد و چند جرعه آب هم مينوشد!)... و ثانيههايي بعد، حلقش را نشان ميدهد، و همان حلقه من از درون حلقش به دهانش ميآيد و آن را به بيرون پرت ميكند... (يك انگشتر ديگر به او ميدهم، انگشتر ديگر را داخل پلك چشم راستش ميگذارد و ثانيهاي بعد انگشتر غيب ميشود!) تعجب من زماني بيشتر ميشود كه انگشتري كه داخل چشمش كرده، را از دهانش به بيرون پرتاب ميكند. طي اين مدت از فاصله چند سانتيمتري ، حواسم كاملا به دستان او بود

ساعت مرا ميگيرد، ديده بودم كه آهنربا زير آستين پيراهنشان ميگذارند و دستانشان را روي عقربههاي ساعت ميگذارند و به خاطر وجود آهنربا، عقربه ساعت ميايستاد اما ديگر اين طورش را نديده بودم! عقربههاي ساعت 10 دقيقه به 11 صبح را نشان ميدهد. با يك دستش ساعت را از بند ميگيرد، دست ديگرش را مقابل عقربهها ميبرد، اما آن را لمس نميكند، قيافهاش كمي تغيير ميكند و در كمال تعجب عقربهها را يك ساعت جلو ميبرد، باور كردني نيست... بدون اينكه به چيزي دست زده باشد...
اما نكته باور نكردني اينجا است، معده عجيبي دارد. معدهاش مانند يك بانك است، يعني اشياي مختلفي را ميخورد و در معدهاش نگه ميدارد و هر وقت كه بخواهد آنها را از دهانش به شكل تميز بيرون ميآورد. انگار كه دو معده دارد، يك معده براي غذا و يك معده براي نگه داشتن اشيا... همينطور كه در رابطه با معدهاش براي ما صحبت ميكند، ميگويد: «دستانم را نگاه كنيد، روي ميز است، اما يك گوشي تلفن همراه در مشهد قورت دادهام و ميخواهم آن را از معدهام خارج كنم» لحظاتي بعد يك گوشي سوني اريكسون 10 سانت در 14 سانت را از دهانش خارج ميكند! سرش را نزديك ميز ميكند و بدون استفاده دستانش، گوشي تلفن را روي ميز مياندازد... باور كردني نيست، اين ديگر چه نيرويي است؟
دقايقي پس از استراحت ميخواهد كه يك گوشي تلفن همراه در اختيارش بگذاريم. ميگويد شماره را بگيريم، همين كار را ميكنيم و تلفن زنگ ميخورد، سپس گوشي را در دهانش ميگذارد و تلفن را قورت ميدهد! ميگويد حالا شماره را بگيريم، شماره ميگيريم، اما در دسترس نيست! لحظاتي بعد به محض اين كه اراده ميكند، تلفن را درسته و به همان شكل اولش از دهان خارج ميكند، شماره را ميگيريم، زنگ ميخورد!! خداي من اين باور كردني نيست، اين مجيد جليلي ديگر چه موجودي است!
حالا ميخواهد كار ديگري براي ما انجام دهد، ميگويد: «از قندان چند قند برداريد و به من نگوييد چند تاست» 7 حبه قند برميدارم و بدون اينكه به تعداد آنها نگاه كند، قند را داخل مشتش ميگذارد، مشتش بسته است، دو ثانيه گذشته و نگاه من به دستانش است كه آيا تكان ميخورد يا نه؟ اما دستانش هيچ تكاني نخورده است، حالا 5 ثانيه گذشته، مشتش را باز ميكند، 5 حبه قند بيشتر در دستانش نيست، ميگويد: «فكر ميكني آن دو حبه قند كجاست؟» ميگويم نميدانم. ميگويد: «برو پشت ميزت و كشويت را باز كن.» پشت ميزم ميروم و كشو را باز ميكنم، خداي من دو حبه قند اينجاست! مجيد جليلي كه اصلا از بدو حضورش در اتاق پشت اين ميز نيامده، پس چه كرده! اين يك راز است كه تنها خودش ميداند...
او كار ديگري ميكند. پول را به راحتي ميخورد، هر مبلغي كه بگوييد به راحتي قورت ميدهد و به راحتي هم از دهانش خارج ميكند. مگر چنين چيزي امكان دارد! ميگويد: «پزشكان دستانم را گرفتند، تيغ جراحي در دهانم گذاشتند و من تيغ جراحي را خوردم، خودم هم نميدانم كه چه اتفاقي براي من ميافتد، هر وقت
اراده كنم، ميخورم، هر وقت اراده كنم، ظاهر ميكنم، هروقت دوست داشته باشم غيب ميكنم

و
او كارهاي ديگري هم ميكند كه روي كاغذ نميتوان آن را آورد، چون بايد ديد. دستانش را به هر سويي ميبرد، در آن واحد، از يك دست خودكار ظاهر ميشود، از دست ديگرش پارچه، دوباره از همان دست شيشه عطر، و سپس النگوي زنانه، ساعت مچي و... و تمام اين حركات خارقالعاده در كمتر از ده ثانيه اتفاق ميافتد...
و حالا ادامه ميدهد«پزشكان ميگويند معده تو عجيب و خدادادي است، حتي آن گوشي كه پزشكان روي قلب ميگذارند تا ضربان را بشنوند، آن را كندم و خوردم و آقاي دكتر نتوانست آن را پيدا كند... بله، معده من يك انبار است.»
از او ميپرسم اگر كسي تو را اذيت كند، چه كار ميكني؟ «داشتم از ترمينال به اينجا ميآمدم. راننده، لهجه مرا ديد و گران گرفت، در زمان پياده شدن به او گفتم، گران ميگيري، من از قيمتها خبر دارم، بقيه پول را بده، گفت: اگر ندهم چه كار ميكني... چيزي به او نگفتم، اما در آن واحد سر دنده و چند وسيله زينتي اتومبيلش را غيبت كردم، چون حقش بود؟!»
«در يك جمعي بودم و در حال اجراي برنامه، پيش از برنامه گفتم، حركاتي كه انجام ميدهم، يك نيروي خدادادي است و بر قدرت خداوند شك نكنيد. در وسط مراسم يكي از حاضرين بلند فرياد زد: او شعبدهبازي ميكند، باور نكنيد! ده متري با آن مهمان داشتم، اما پاسپورتش را از جيب بغلش غيب كردم و بعد به او گفتم كه بايد عذرخواهي كني تا پاسپورتت را بدهم. من كه به طرف تو نيامدم تا كار شعبده انجام دهم و ديدي چگونه پاسپورتت را غيب كردم؟»
او يك بار ديگر از ما چند سكه ميگيرد و داخل پلك چشم راستش ميكند و در واقع غيب ميكند. در آن واحد سه نوار كاست را داخل دهانش ميگذارد و قورت ميدهد. ميگويد: «اين كار را جلوي پزشكان انجام دادم از معدهام عكس گرفتند، اما اين اشيا در معدهام رويت نشد» و... در پايان به حياط رفت و مقابل چشم حضار يك زنجير بلند را قورت داد
براي دانلود فيلم كارهاي مجيد جليلي درخواست خودرا در بخش نظرات اعلام نماييد
اين سايت در حال طراحي پاياني مي باشد و تا پايان اسفندماه افتتاح مي شود
كليه حقوق اين سايت متعلق است به
MRTonline
وهر گونه كپي با ذكر منبع بلا مانع است
: 3
بازدید کل: 748
پست ها: 2
نظرات